افسوسیان

بعضی عبارات مولوی عجیب به دل می‌نشیند. مثل همین افسوسیان. در حکایت شتر صالح و کشتن شتر به دست مردم. مولوی آن مردم را افسوسیان می نامد. و خیلی چیزهای دیگر. قوم حرون. زهرستان. غم. 
چون شوم غمگین که غم شد سرنگون/ غم شما بودید ای قوم حرون 
حرون یعنی سرکش و نافرمان.
عقل صالح به او میگوید که این گریه از چه رو است؟ (صالح بعد از عذاب خداوند و از بین بردن قوم نافرمان باز نمی‌فهمد چرا دلش گریان بر آن قوم است. و این مکاشفات از همین رو است)
عقل او می‌گفت که_این گریه ز چیست؟/بر چنان افسوسیان شاید (شایسته است) گریست؟
بر چه میگریی؟ بگو بر فعلشان/ بر سپاه کینه توز بد نشان؟
...
بر ستیز و تسخر و افسوس‌شان؟/ شکر کن چون کرد حق محبوس‌شان.
دست‌شان کژ ، پایشان کژ ، چشم کژ / مهرشان کژ ، صلح‌شان کژ ، خشم کژ

توهم گنج

آن چه تو گنج اش توهم میکنی  / زآن توهم گنج را گم میکنی
چون عمارت دان تو وهم و رایها  /  گنج نبود در عمارت جایها
در عمارت هستی و جنگی بود  / نیست را از هستها ننگی بود

نمی دانم چرا در گوش من بیت اول با این ترتیب خوش آهنگ تر است : آنچه تو گنجش توهم کرده ای / زآن توهم گنج را گم کرده ای . و اما معنا برایم مهم بود که آن را اینجا آوردم. ما بسیاری اوقات چیزی را گنج تصور می کنیم در حالیکه گنج نیست. و به خاطر این توهم ، گنج واقعی را گم میکنیم. وهم و تئوری پردازی های شما مثل یک ساختمان تازه ساز است که آباد است و "عمارت" است. اما گنج در خرابه ها است و در خانه های نوساز. عرفان یعنی نیستی و رها کردن هستی. لذا در عمارت هستی و جنگی بود.